غروب پارچه فروشی و شب 4 تایی خونه
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی
از کارای دانشگاه گرفته تا وسایل سفره عقد وخریدهای دیگه ....و دلتنگی برای همسر عزیزم
مخصوووصا که امروز روز خاصی برامون بود...
06.06.2017
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی
عصری با مامان رفتیم پرده فروشی راد...من پرده اتاق کار و رومیزی سفارش دادم...
شام من و مامان و رویا و سعید و بهار رفتیم ستاره بهشت... گردن گوسفند خوردیمو خیلیییییییییییییی خوش گذشت... مخصووووووصاااااااااااااااااا به مامان.... خیلی خیلی
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی
ناهار آبگوشت خوردیم و دویدیم خونه رویا طفلکی خواهرم ...خدایا! ازت میخوام آرامش همیشگی و خوشبختی دائمی و عشق پایدار به زندگی رویاجووونم ببخشی... من طاقت غصه خوردن هاش رو ندارم...
عصری که اونجا بودیم با بهار... برای رویا رفتم گلهای تازه خریدم... مربی رقص کنسل کرد...
غروب مامان اومد و رفتیم کوچه خیام... چیزی نپسندیدم... برگشتنی با سارا رفتم خونه رویا... شام پیتزای آشپزباشی... بعد شام هم آرنیکا اومد...
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی
روزش رو اصلا یادم نیست چیکار کردم!!! احتمالا سراغ پرسشنامه ها بودم که یه بخشی رو تموم کنم... آهان! آره و برای گیفت سرعقد مدل های اینستاگرام رو پیدا میکردم...
با نغمه هم تلفنی صحبت کردم
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی
سوفیا خیلی خیلی دوست داشتنی و جیگر و ماه شده ...فقط بغلی هم شده ...
ناهار کرفس خوردیم و بعداز ظهر رفتیم دنبال طلا... هرچی بیشتر گشتم دیدم اصلا به دلم نمی شینه !!! قشنگ ترین کارهایی که میدیدم روسنندجی هم داشت...
شب با اسنپ برگشتم خونه و با مجتبی ویدیویی کلی حرفیدم... بوووووووووووس عشق ماهم ...
11.06.2017
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی
امروز یکی از دلگیرترین جمعه های بارونی و پاییزیه که حوصله هیچ کاری رو ندارم...
نه غذا خوردن! نه تو خونه موندن! نه تو دانشگاه رو تزم کار کردن! و حتا حوصله وقت تلف کردن هم ندارم!!!
کاش دوستی داشتم که الان بهش زنگ میزدم و می پرسیدم کجایی رفیق؟ ومیگفت دلتنگم... بیا باهم بشینیم ، سیاوش قمیشی گوش بدیم، چای بنوشیم و پست سر پاییز و هوای دلگیرش غر بزنیم...
پ.ن.:تنها رفیقم تا دیروقت کنارم نیست و مشغول امور جدی زندگیه...
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی